

نفر اول یه سوال درباره موضوعی با عنوان «تا حالا کسی بهت گفته ... ؟»
میپرسه و شخص بعد با آره یا نه جواب میده و سوال میپرسه
اول خودم:
تا حالا کسی بهت گفته نمیبینمت دیگه؟!
خرید و دانلود رمان پوتوس
نویسنده: مهدیه سادات ابطحی ایوری (نیکتوفیلیا)
ژانر: جنایی، عاشقانه
تعداد صفحه: ۴۰۲
خلاصه:
کریس، تمام تلاشش را میکند تا مانا را از این بازی دور نگاه دارد و منصرفش کند اما در نهایت، مانا راضی به ماندن نمیشود. سائوپائولو، با وجود تمام زیباییهایش، حال شاهد حضور دخترکی ایرانی بود که عزای آندریاس را گرفته و میخواست، مرگ باعث و بانیاش را به چشم ببیند. اما مانا، نمیدانست حال که بیتوجه به توصیههای کریس، خودش را میان این بازی انداخته است، چه روزهای شومی برای خود میسازد. آیا مانا، از زندگی در دنیای خالفکارها و سر و کله زدن با آنها، جان سالم به در میبرد؟ آیا بالأخره، روزی میرسد که حقایق برای او فاش شود و بفهمد مردی که اینچنین به او اعتماد دارد، همان قاتلیست که دنبالش میگردد؟ آن روز چه بر سر روحش میآمد؟
توجه:
این رمان در ادامهی جلدِ قبل با نام “کاکادو” نوشته شده. اگر این جلد رو میخونید و احساس میکنید از هیچ چیز خبر ندارید، میتونید جلد اول رو به طور رایگان دانلود و مطالعه بفرمایید.
دیگر رمانهای این نویسنده:
بخشی از رمان جهت مطالعه و دانلود:
کریس با خیالی آسوده، بیسیم را پایین آورد و سر چرخاند تا نگاهی به مانا که تا جایی که میتوانست، دور نشسته بود بیاندازد. با دیدن او که بیصدا اشک میریخت، نفسی گرفت و برخاست. جت، آرام- آرام حرکت میکرد تا برای برخاستن آماده بشود و این، دل مانا را به تب و تاب میانداخت. کریس روی مبل مقابل او نشست و پا روی پا انداخت. با لبخند گفت:
– سال پیش برای یه معاملهی پر سود به مکزیک سفر کردم. اون روز اینقدر گرم بود که حاضر بودم همه چیزم رو بدم تا فقط برای یک لحظهیه نسیم خنک به صورتم بوزه اما به جاش یه مع
بلا بلا بلامقدمه و شروع00:00اسپانسرهای این قسمت لوموس04:17بررسی عنوان فصل05:56بررسی خواب هری07:29محتوای خواب از نگاه هری11:42دوشیدن شیر مار14:07حس تنهایی و بیسرپرستی هری15:31رعایت مسائل امنیتی بین سیریوس و هری21:39تصور هری از وضعیت دامبلدور لب ساحل23:36درک مرگ و دیدن تسترالها26:33خوانش کتاب30:30حذفیات فصل دوم کتاب جام آتش33:31تغییر جمعبندی اپیزودها در فصل جام آتش لوموس38:13جمعبندی40:00بلا بلا بلا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
ادامه...
همانطور چشمانش را بسته نگه داشت و به این فکر می کرد که خدا چطور دعایش را مستجاب میکند. منتظر بود بفهمد انتخاب خدا از میان تمام خیر ها چیست ... غافل از اینکه خدا از قبل انتخابش را کرده بود . شاه کلیدش را فرستاده بود . برگ برنده خدا در دل دختری بود که همین چند دقیقه پیش با خواهرش کنار چاه آب، دور از جماعت ایستاده بودند. همانی که راهش نمی دادند گوسفندانش را آب بدهد.
اینک پادکست هان!قصه ارباب معرفت
تهیه شده در گروه پادکستهای همیشه درمیان
حمایت شده از سوی هایوب
حمایت مالی از رادیوهان
ادامه...
نیچه مخی کوید: (آن کس که با هیولاها پنجه در می افکند، باید به هوش باشد که مبادا خود هیولا شود، و آنگاه که زمانی دراز چشم به مغاک می دوزی، مغاک نیز چشم به روی روحت می گشاید.)
در زندان اومسک، داستایفسکی چهارسال با رانده شدگانی زیست که از قراردادها و رسوم اجتماعی عادی معاف بودند-موجوداتی که به هستی حیوانی بازگشته بودند. او به مغاکی چشم دوخته بود که در آن عنصر خام شهوت مجرد بشری می جوشید و مغاک داخل در روح او می شد. او شضاید خود هنگامی که پا به زندان گذاشت انسانی غیرعادی وفق دهد، و هنگامیی که سر برآورد نگاه کج و معوجش نمی توانست به کانونی دیگر دوخته شود.
انسان های عادی در رمان های داستایفسکی همان قدر نادرند که در محوطه ی زندان. جهان او جهان جنایتکاران و قدیسان، هیولاهای رذیلت یا فضیلت بود. داستایفسکی سی و سه ساله ساله بود که آهنگر زندان غل و زنجیر از پایش گشود تا بار دیگر قدم به جهان انسان های آزاد بگذارد، اما این جهانی بود که به واسطه ی دوره ای که او از سر گذرانده بود برای همیشه چهره عوض کرده بود. سالهای رشد به پایان رسیده بود، اما هنوز سالهای طولانی تب و هیجان باید طی می شد تا سرانجام نبوغ وی بیان هنری اش را درباره ی مسائل خیر و شر که روحش را در سایه ی تاریک زندان می خوردند پیدا کند.
ادامه...